شهید حاج محمدحسین مرادی

شهید حاج محمدحسین مرادی

شهید والا مقام در مورخ 92/8/28 در نزدیکی حرم حضرت زینب سلام الله علیها به سوی ارباب خود پرگشود.


صفحه اینستاگرام شهید:
shahid.moradi
این صفحه تحت مدیریت این وبلاگ و همسر شهید اداره می شود

کانال تلگرام شهید :
shahid_moradi@

لطفا یادگاری از خودتان در وبلاگ بگذارید

نویسندگان
پیوندها

۲۰ مطلب با موضوع «شهید محمد حسین مرادی :: خاطرات همسر» ثبت شده است

گفت و گوی خودمانی با سرکار خانم زهرا امامی همسر شهید محمدحسین مرادی با رادیو تهران

از وقتی رفتی برای دلداری و همدردی جملاتی تکراری شنیدم:
" گذر زمان تا حدی آرامت می کند."
" به خودت فرصت بده"
" گذشت زمان صبورت می کند."
...

خواهران عزیزم در دانشگاه علم و صنعت

" ظَـلَمَ الْحَقَّ مَنْ نَصَرَ الْباطِلَ "

"هر کس باطل را یارى کند، به حق ستم کرده است."

    امام علی (ع).غررالحکم و دررالکلم ص ۷۱

.

حق الناس

.

چندی پیش که حضرت آقا درخصوص اهمیت انتخابات صحبت می کردند، واژه"حق الناس" رو بکار بردند.

خاطره ای به روشنی روزهای حضورش برایم 

مرور شد...

هر دو دانشجوی ارشد بودیم...

سیره زندگی شهید (2)

امام علی (علیه السلام)

شخص صبور پیروزی را از دست نمی‌دهد و عاقبت به پیروزی می‌رسد اگرچه زمانی طولانی بر او بگذرد.

نهج  البلاغه(صبحی صالح) - ص 499 - ح153

هر خصوصیت مثبت که در فردی تقویت شود به دنبالش ویژگی مثبت دیگری می‌آید ، وقتی توکل به خدا باشد قطعا نیاز به صبر است تا نتیجه توکل ات را ببینی ...

سیره زندگی شهید (1)

امام موسی کاظم (علیه السلام)

هر که میخواهد قویترین مردم باشد بر خدا توکل نماید.

بحارالانوار . ج71. ص143

اولین و شاخص ترین خصلت و ویژگی که در هشت سال زندگی مشترک از شهید بخاطر می‌آورم "توکل" و اعتماد به خدا بود.

چند روز پیش تماس گرفتند و شماره تماس پدر شهید و آدرسم را خواستند برای ارسال کارت دعوت مراسمی که پدران و همسران مدافع حرم حضور داشتند.

شب سوم محرم تو راه بازگشت از مسجد ارگ بودم که گوشیم زنگ خورد و صدای محمدحسین پیچید تو گوشم ...

بعد از سلام و احوالپرسی گفت:

.

" فردا دیگه حتما میام "

.

همون شب خواب دیدم

حدود ساعت هفت و صبح وقتی بیدار شدم که آماده رفتن به اداره بشم ، چشمم افتاد به ساک بسته شده کنار اتاق ...

یادم افتاد امروز دوشنبه و پانزده روز از ماه مهر گذشته ، محمدحسین عازم ماموریت و مثل همه ماموریتها غم عالم به دلم نشست.

یه نگاهی به خودش انداختم به نظر خواب بود و قرار بود ساعت هشت و نه صبح بره ، دلم نیومد بیدارش کنم ...

رفتم آماده بشم

پر سر و صدا حاضر می‌شدم که صداش اومد: